
پدرش بغلش کرد و گفت:پسرم حالا که من میرم تو دیگه مرد خونه ای
پسر، پدرش رو محکم تر در آغوش گرفت و گفت :بابا .نرو .من اصلا نمیخوام مردم خونه باشم .نرو!
آخه نمیشه پسرم باید برم کار دارم میرم زود بر میگردم.
تو رو به خدا نرو! بابا تو رو خدا
پدر اشک های صورت پسرش رو پاک کرد و گفت مرد که گریه نمیکنه .من میروم وقتی کارم تموم شد میام.
دیگه پسرک گریه نکرد . و قول داد که مرد باشه.
تلوزیون چند ساعت بعد خبر بدی رو داشت اعلام می کرد
هواپیمای پدر سوقوط کرده بود و تمام سرنشینان هواپیما جان باختند.
پسرک که حالا مرد خونه شده بود دیگه اجازه نداشت که گریه کنه.
باید مردی میکرد .
باید مادر و خواهرش رو دل داری میداد.
ولی نباید منتظر کسی باشه که اونو دل داری بده.
بعد چند ساعت صدای زنگ اومد
پلیس اومده بود پشت در ..
پسرک نمیتونست در مقابل شنیدن این خبر دیگه مرد باشه.
در رو باز کرد.
زانوهاش میلرزید
بعد چند لحظه مرد خونه خدا حافظی کرد و..
به در تکیه داد و سعی میکرد گریه نکنه!
مادر اومد پسر کوچکشو بقل کرد
پسرک دیگه نتونست مرد باشه
گریه کرد
پسرک :مامان..
مادر حرفشو قطع کرد و گفت: میدونم پسرم .فداتشم مادر ،میدونم.
نه مامان بابا تصادف کرده پاش شیکسته.تو بیمارستانه.
همین حال که همه اشک شوق میریختند و آماده میشدند که بروند
پسرک داشت دعا میکرد:
خدایا میشه من مرد نشم!
...