۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

تق تق ! نوشته خودم



مدام میکوبید.

صدای زجه هایش را نمیشنوید مدام میکوبید.

تق تق! تق تق!

سنگ فریاد میزد.

خدایا!خورد شدم .شکستم !

سنگ تراش بی عتنا فقط میکوبید.

او فقط به در آمدی که از خرد کردن سنگ در میاورد فکر میکرد .به خانواده اش .

غافل از اینکه ثروت او از خرد شدن سنگ بود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

ای داد! نوشته خودم



تکیه دادم به درخت.
گفتم:درخت چند ساله که ایستادی چه سود از ایستادنت؟
گفت: کودکانی تاب بازی کردند.
گفتم:من خودم از تاب تو به زمین خوردم.درست است!
گفت: بله .
گفت سایه دادم.
گفتم :سایه ات باعث سرما خوردنم در زمستان شد یادت هست؟
گفت :بله.هوا را بهبود می بخشم و اکسژن میدهم.
گفتم:شب ها چطور که دی اکسید میدمی در این هوا.
گفت:بازهم حق با توست.ولی این یکی را چه میگویی .تکیه گاه تو هستم.
از درخت فاصله گرفتم،نگاهی به درخت کردم و لبخند تمسخر آمیز زدم .
گفتم:تکیه گاه من! وای خدای من تکیه گاه من یک درخت است ؟هیچ وقت دیگر به تو تکیه نمیدهم.
دیگر هیچ نگفت.
چند روزی گذشت .از آن مکان عبورمی کردم . دیدم درخت خشکیده و برگ هایش زرد شده بود.
از درختی که همسایه اش بود پرسیدم : این درخت را چه شد؟
گفت:روز ها این درخت به من میگفت این جوان را می بینی که می آید و درد دل میکند و از من شادی میگیرد و میرود.
روزهای تلخش را با من سپری میکند از من شادی میخواهد.
حال تو آن روز سنگ صبورت را با حرفهایت به منبع غم تبدیل کردی .
او پس از رفتنت
به من گفت :حال که از من به او هیچ سود نرسید من بخشکم که از غم درون من به او ضرری نرسد.اگر آمد بگو این یکی را امید است برایت سودمند باشم.
من حال با درختم چه کنم جز فریاد از این زبان تلخ .
ای داد!

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

آتش ! نوشته خودم



کنار آتش نشته بودیم .

پیرمرد با پیپی بر دهان آمد گفت ای جوانان میتوانم بنشینم کنارتان!

کمی با تردی گفتم:بله بفرمایید!

نشست ! به آتش خیره شد!

بعد دقایقی من موندم پپیرمرد آتش !

پیرمرد نگاهش را از آتش بر نمیداشت!

برام سوال شده بود ازش رسیدم:خیلی بهش علاقه دارید؟

گفت به چی؟

گفتم:خب . آتش

گفت :ای کاش فقط انقدر که اینجا زیباست هین قدر زیبا می ماند!

گفتم :چه طور؟

گفت:من تمام عمر عاشقش بودم تا اینکه....

سکوت کرد .سکوتی سرد!نگاهش را از آتش گرفت!

پرسیدم:تا اینکه چی؟

نگاهی بهم کرد و ازم پرسید:تا به حال آتش سوزی دیدی؟

گفتم :نه

گفت بزرگترین درد اینکه خودت آتش نشان باشی و خانواده ات جلوی چشم خودت توی آتش بسوزن!

سکوت کردم

شعری خواند و رفت:

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم ،

گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

مادر! نوشته خودم





در کناری ایستاده بود!

مردم بی توجه از کنارش عبور میکردند!

بعضی ها باهاش برخورد می کردند و می رفتن!

بهش نگاه کردم ،تسبیح میگرداند و دیدم اشک در چشمش حلقه زده بود!

رفتم جلو !

مادر! از دست من کمکی بر میاد؟

ممنون! نه مادر جان.

چرا نارحتی ؟چرا اشک؟

ناراحتی ؟ نه! اشک به خاطر دخترمه!

بیست سال !

خواستم ازش بپرسم بیست ساله که چی؟

ناگهان با درد پایی که معلوم بود داره با سرعت به سمت در فرودگاه دوید !

گریه کردنش ، در آغوش کشیدنش و عشقی که دیده میشد و زبان از بیانش عاجزه!

انتظار ! انتظاره دختره که بیست سال ندیده بود!

انتظاره بیست ساله!



بارلها! نوشته خودم



دستم را به آسمان گرفتم!

بارلها!

کمکم کن!

بادی وزیدن گرفت!

فریاد زدم !

ای باد ! صدایم را برسان بگوش پروردگار!

باد ایستاد!

به آسمان نگاه کردم . خورشید بود که می تابید و قدرت نمایی میکرد!

در دل گفتم اگر به خورشید بگویم که صدایم را برسان به فریادرس آنهم میرود!

درنگ نکردم :خورشید ! صدایم را برسان بگوش پروردگار!

خورشید رفت به پشت ابر !

آسمان بارید!

یک کلمه گفتم و دیگر هیچ!

شکر خدا!


راز تنهایی! نوشته خودم


داشتم به دستاش نگاه میکرم

متوجه من نبود !

دستش میلرزید.

دستش نشان میداد که چقدر از عمرش گذشته شبیه صورتش پر از چروک بود.

پیر!

پیری چیزیه که وقتی بهش فکر میکنم تنم به لرزه در میاد.

میترسم !

میترسم از اینکه تنها بشم !

پیرمرد فهمید نمیدان از کجا شاید از چهرم!

گفت:نترس من رو نگاه کن . هشتاد سال عمر کردم ولی هنوز تنهایی را احساس نکردم .

لبخندی زد و رفت ...

قبل از اینکه ازش بپرسم چطوری؟

ندانستن رازش هنوز آزارم میده؟

شاید خدا را میگفت ، شاید ...

گذر بی رحمانه! نوشته خودم



زمانی است که دارم گوش میدهم .

بی واسته.

منظم .

دقیق.

سریع.

بدون هیچ توقفی میچرخد .

رحم نه به من میکند نه به تو میرود و میگذرد .

این چرخش ماراتون وارش را ادامه میدهد خستگی را نمی فهمد.

گاهی میخواهیم زود برود و گاهی دیر .

گاهی نمی فهمیم که چه تند میرود .

و ما همه غافلیم که این عمر است که می گذرد و میرود و نه تیک تیک های ساعت.


نترس!نوشته خودم

















نترس من هستم و جز من خدایی هست.

نترس تو هستی و جز تو همان خدایی که با من هست با تو هم هست .

نترس خدای من و تو یکیست

نترس تا من و تو خدا را احساس کنیم زمان باقیست خدا را در زمان باید احساس

کرد شاید زمان من به اندازه مدت زمان عمر من باشد و شاید مدت زمان احساس تو به اندازه لحظه ای .

اما فراموش نکنیم لحظه ای که احساسش کردیم ایمان بیاوریم که در کنارمان است و گرنه احساسش نمی کردیم.

من و خدا! نوشته خودم



سه روز از مرگ مادرم گذشته بود . سردرد داشتم.
دلم گرفته بود دیگه جز خودم و خدا هیچ کسی را نداشتم !
همه کسانی که برای مراسم مادرم آمده بودند همه از اقوام دور یا اینکه از دوستان سابق پدرم بودند که بعد از
مرگ پدرم تا به حال ندیده بودم شان .
پس از اتمام مراسم آمدم خانه تا کمی استراحت کنم .از درد سرم جانم به لبم رسیده بود .رفتم سر ظرف دارو
هاو دو عدد قرص مسکن خوردم تا که بتوانم بخوابم.خوابم نمیبرد به فکر فرو رفتم:مادرم هم رفت, مثل بابادیگه تنها
شدم.اشک توی چشمم حلقه زد. سرم را بردم زیر پتو و شروع کردم به گریه کردن.آهی از ته قلبم کشیدم و با صدای
پر ازغم گفتم:خدا!
صدایی آمد:بله!
توجه نکردم گفتم خیالاتی شدم!
دوباره صدا آمد :بله! صدایم کردی بنده؟
از ترس جواب ندادم
خدا گفت :من را صدا کردی !پس چرا جواب نمیدیی!حرفت را راحت بزن من از دلت آگاهم .حرف دلت را بر زبان
بیاور!
شروع کردم حرف زدن و به شکایت پرداختم :تو که میدانستی من که جز مادرم کسی دیگری ندارم پس چرا ؟
چرا مادر مرا از من گرفتی؟
خدا با صدایی ناراحت جواب داد : بنده عزیزم حرف دلت را بزن!
کمی فکر کردم و دوباره شروع کردم!خدا ! آخه چرا ؟ چرا دوباره من ؟مگه پدرم را در کودکی از من نگرفتی که
در کودکی داغ یتیمی را بکشم؟پس چرا باز مادرم را از من گرفتی؟!
خدا با صدای نارحت و غمناکتر گفت:حرف دل را بگو ای عزیزم!
فهمیدم که نباید فکر کنم باید حرف دلم را بگویم. چند لحظه در غم فرو رفتم!
به یکباره شروع کردم :خدا
خدا:جانم!
من دیگه تنهام !خودت خوب میدونی جز خودت من هیچ کسی را ندارم.احساس غربت میکنم.احساس سرما
میکنم! آخه تنهایی برای من مثل سرماست اگه تنها نباشم دیگه سردم نیست چون سرگرم کسیم که پیشمم.
دیگه از رفتار مردم از ترحماشون خسته شدم.یادت اون موقع که بابام مرد. مدیر مدرسه که...
خدا نگذاشت ادامه بدم گفت: آهای! بنده من خدام نگو .نمیخواهد بگی .آره خودم یادم.ببینم الان سردت؟!
گفتم :نه!
گفت : پس معلومه تنها نیستی! تو هر وقت که از من دور بشی یا همون به قول خودت تنها بشی سردتمیشه!
گفتم : ولی
گفت: ولی ندارد !من به تو میگم !ببینم تا حالا شنیدی کسی بگه با من حرف زده؟
گفتم :نه!
گفت : فکر کن من الان دارم با تو حرف میزنم!
گفتم:آره! درسته هیچ چیز مثل این مهم نیست که با خدا صحبت کنی!!!! آخه این یک چیز ویژه است؟غیر قابل
تصور است!
خدا گفت: نه نیست ! این غیر قابل تصور بودن را شما آدم ها درست کردین !من رو خدا کردین و معنی خدا هم
گذاشتید غیر قابل دسترس!درسته من خدا هستم اما مثل آدم ها غرور ندارم.شما آدم ها خودتون را از من
دورکردید.اگه اعتقاد داشته باشید که من دوست شما هستم دیگه تنهایی معنی نمیدهد.درسته؟
گفتم : بله درسته!
بعد به خدا گفتم :بازم میتوانم باهات حرف بزنم
گفت :بله
بعد که مطمئن شدم گفتم :خدا میشه تا موقعه خوابم پیشم بمونی؟
گفت :بله! من هم چشم هام رو روی هم گذاشتم تا بخوابم.دیگه سرم درد نمیکرد .
خدا شروع کرد با صدای پدرانه برام لالای خواند:
لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو خدای توست کناره توست

همش با توست

لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو خدای توست کناره توست

همش با توست

لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو به فکر توست به عشق اینه

که تو با خدا باشی وفا دار خدا باشی

لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو به فکر توست به عشق اینه

که تو با خدا باشی وفا دار خدا باشی

نوشته شده درساعت 7:31 سه شنبه 24 ام دی ماه 1387 نویسنده م.ص


اتوبوس!نوشته خودم


http://fumosh.files.wordpress.com/2007/11/bus-driver.gif
اتوبوس

زمستان سال پیش بود .

برف مثل سیلی به صورتم میخورد. روی شیشه عینکم قطرات ذوب شده برف نمی گذاشت جلوی خودم را خوب ببینم.به ایستگاه مورد نظرم رسیم. تابلوی ایستگاه را نگاه کرده.

ایستگاه :هفت تیر

مقصد: شهرک قدس

دوباره به تابلو نگاه کردم.

مقصد : شهرک قدس

مطمئن شدم که نوشته بود قدس هنوز اتوبوس نیامده بود همه می گفتن: حتما توی ترافیک گیر کرده .تو این برف حالا حالا ها نمیاد.

من که دستم از سرما یخ زده بود.دستم را از جیبم درآوردم ومقابل دهنم گرفتم تا با بخار گرمی که از دهانم خارج می شد دستم را کمی گرم تر کنم.

با خودم گفتم خدابا! من دارم یخ میزنم این اتوبوس پس کی میاد.که همان موقع بوق بلندی مرا ترساند و لرزی بر تنم انداخت.دیدم اتوبوس آمد.

همه رفتیم سوار شدیم . کنار یک جوان نشستم که کمی ته ریش داشت و از طرز لباس پوشیدنش اینطور برداشت کردم که حزب الهي یه ،روبروم دوتا پیرمرد نشسته بودن که سمت چپی با کت شلوار قدیمی که تنش بود به نظرم رسید که باید از قشر ظعیف جامعه باشد.سمت راستی تیپ جوون تری زده بود و کاپشن و شلوار کتان به تن داشت و دستش یه کلاسور چرمی بود تو ذهنم گفتم حتما ابن از کناریش وضعش بهتره .

بعد از پرشدن اتوبوس .راننده اتوبوس را روشن و شروع به حرکت کرد. پیرمردی که جلو نشسته بود گفت میشه جوون بخاری ماشینت رو روشن کنی.

راننده هم با لحن بد گفت :ای بابا پدر جون این بخاری خرابه.

پیر مرد سمت چپی به بغل دستیش گفت: میبینی کاظم آقا یه بخاری هم از یه پیر مرد دریغ میکنه! میگه خرابه ! آخه این بخاری را واسه کی ساختن!؟برای الان دیگه که مردم دارن قندیل میبندند.

کاظم:آره آقا مهدی،حالا اگر راستم بگه نباید درستش کنه؟! مگه دولت به اینا پول نمیده .مگه دولت رو اینا نظارت نمیکنه و...

مهدی:نظارت کجا بود؟ اونا دنبال این هستند که کارمند هاشون هم کم کنن.مگه من بدبخت رو یادت نمیاد که از سازمان به خاطر کسری بودجه از کار بیکارم کردند؟حالا تو دنبال ناظر میگردی.

کاظم :پس این اینهمه پول نفت کجا میره؟ میره توی جیب باباشون؟!!

مهدی : آره هرچی هم موند میفرستن بره فلسطین.لبنان

منم که داشتم به حرفاشون گوش میدادم با خودم گفتم:دوزار ته گنجه بود فرستادیم فلسطین.

کاظم با عصبانیت گفت:فلسطین، فلسطین،

_ اصلا بگو ببینم این فلسطین به ما چه ربطی داره ؟ این عماد مقنیه کیه ؟ به ما چه ربطی داره؟

بغل دستیم پرید وسط حرفش:ببخشیدا!این عماد مقتیه در برابر ظلم اسرائیل ایستادگی کرد وجنگید . این فلسطین که میفرمایید کشورشون زیر ظلمه .اسرئیل کشورشون رو اشغال کرده.

داشت همینجور منبر میرفت کاظم که از حرفاش عصبانی شده بود گفت:تو اگه نون نداشته باشی بابات پول در بیاره همه اش را بده کمیته امداد و بهزیستی بهش اعتراض نمیکنی ؟!!!!!

جوونک قرمز و در دم ساکت شد.

منم که هنوز بحث رو داغ دیدم گفتم :حرف شما درسته اینا حتی دارن اسم خیابانها هم عوض میکنن مثلا همین میدان شهرک غرب را کردن میدان شهرک قدس مگه اینکارا درسته مگه ما توی فلسطین زندگی میکنیم؟

من و اونا همینجور داشتیم به بحث ادامه میدایم که رسیدیم به آخرین ایستگاه. از آنها خداحافظی کردم و پیاده شدیم همه جا سفید شده بود باد سردی بهم زد و بهم یاد آوری کرد

که:آهای هنوز داره برف میاد خودتو بپوشون!

رفتم جلوی تابلو و دیدم که نوشته :مقصد شهرک غرب و خوشحال رفتم خونه .

شب سوار ماشینمون با خانواده داشتیم از میدان رد میشدیم که به تابلو نگاه کردم نوشته شده بود .

مقصد: شهرک قدس

مهدی صادقی