سه روز از مرگ مادرم گذشته بود . سردرد داشتم.
دلم گرفته بود دیگه جز خودم و خدا هیچ کسی را نداشتم !
همه کسانی که برای مراسم مادرم آمده بودند همه از اقوام دور یا اینکه از دوستان سابق پدرم بودند که بعد از
مرگ پدرم تا به حال ندیده بودم شان .
پس از اتمام مراسم آمدم خانه تا کمی استراحت کنم .از درد سرم جانم به لبم رسیده بود .رفتم سر ظرف دارو
هاو دو عدد قرص مسکن خوردم تا که بتوانم بخوابم.خوابم نمیبرد به فکر فرو رفتم:مادرم هم رفت, مثل بابادیگه تنها
شدم.اشک توی چشمم حلقه زد. سرم را بردم زیر پتو و شروع کردم به گریه کردن.آهی از ته قلبم کشیدم و با صدای
پر ازغم گفتم:خدا!
صدایی آمد:بله!
توجه نکردم گفتم خیالاتی شدم!
دوباره صدا آمد :بله! صدایم کردی بنده؟
از ترس جواب ندادم
خدا گفت :من را صدا کردی !پس چرا جواب نمیدیی!حرفت را راحت بزن من از دلت آگاهم .حرف دلت را بر زبان
بیاور!
شروع کردم حرف زدن و به شکایت پرداختم :تو که میدانستی من که جز مادرم کسی دیگری ندارم پس چرا ؟
چرا مادر مرا از من گرفتی؟
خدا با صدایی ناراحت جواب داد : بنده عزیزم حرف دلت را بزن!
کمی فکر کردم و دوباره شروع کردم!خدا ! آخه چرا ؟ چرا دوباره من ؟مگه پدرم را در کودکی از من نگرفتی که
در کودکی داغ یتیمی را بکشم؟پس چرا باز مادرم را از من گرفتی؟!
خدا با صدای نارحت و غمناکتر گفت:حرف دل را بگو ای عزیزم!
فهمیدم که نباید فکر کنم باید حرف دلم را بگویم. چند لحظه در غم فرو رفتم!
به یکباره شروع کردم :خدا
خدا:جانم!
من دیگه تنهام !خودت خوب میدونی جز خودت من هیچ کسی را ندارم.احساس غربت میکنم.احساس سرما
میکنم! آخه تنهایی برای من مثل سرماست اگه تنها نباشم دیگه سردم نیست چون سرگرم کسیم که پیشمم.
دیگه از رفتار مردم از ترحماشون خسته شدم.یادت اون موقع که بابام مرد. مدیر مدرسه که...
خدا نگذاشت ادامه بدم گفت: آهای! بنده من خدام نگو .نمیخواهد بگی .آره خودم یادم.ببینم الان سردت؟!
گفتم :نه!
گفت : پس معلومه تنها نیستی! تو هر وقت که از من دور بشی یا همون به قول خودت تنها بشی سردتمیشه!
گفتم : ولی
گفت: ولی ندارد !من به تو میگم !ببینم تا حالا شنیدی کسی بگه با من حرف زده؟
گفتم :نه!
گفت : فکر کن من الان دارم با تو حرف میزنم!
گفتم:آره! درسته هیچ چیز مثل این مهم نیست که با خدا صحبت کنی!!!! آخه این یک چیز ویژه است؟غیر قابل
تصور است!
خدا گفت: نه نیست ! این غیر قابل تصور بودن را شما آدم ها درست کردین !من رو خدا کردین و معنی خدا هم
گذاشتید غیر قابل دسترس!درسته من خدا هستم اما مثل آدم ها غرور ندارم.شما آدم ها خودتون را از من
دورکردید.اگه اعتقاد داشته باشید که من دوست شما هستم دیگه تنهایی معنی نمیدهد.درسته؟
گفتم : بله درسته!
بعد به خدا گفتم :بازم میتوانم باهات حرف بزنم
گفت :بله
بعد که مطمئن شدم گفتم :خدا میشه تا موقعه خوابم پیشم بمونی؟
گفت :بله! من هم چشم هام رو روی هم گذاشتم تا بخوابم.دیگه سرم درد نمیکرد .
خدا شروع کرد با صدای پدرانه برام لالای خواند:
لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو خدای توست کناره توست
همش با توست
لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو خدای توست کناره توست
همش با توست
لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو به فکر توست به عشق اینه
که تو با خدا باشی وفا دار خدا باشی
لا لا لا لا بخواب بنده بخواب بنده یادت نره خدای تو به فکر توست به عشق اینه
که تو با خدا باشی وفا دار خدا باشینوشته شده درساعت 7:31 سه شنبه 24 ام دی ماه 1387 نویسنده م.ص