۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

بکشش ! (نوشته خودم)

ببین داره پدر من رو در میاره.

یک تومن به من ضرر زده.

می خواهم طوری بکشیش که تک تک بلاهایی رو که سر من آورده به یاد بیاره و خودش لعنت کنه.

می خواهم بسوزونیش بعد اینکه کشتیش

خاکسترش هم بریزی توی توالت فرنگی تا هیچی ازش نمونه

راستی موقع ای که گرفتیش با من تماس بگیر تا راحت بشم.

آهان اینو یادت نره !

دست و پاشو رو جدا کن صدای زجرش رو برام ظبط کن تا بعدا لذت ببرم.

-امر دیگه ای نبود بیچاره فقط یه موشه که پنیر صبحونت رو خورده!

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

یادش بخیر بچه بودیم ! (نوشته خودم)

یادش بخیر بچه بودیم

میخواستیم بزرگ بشیم.

پاهامونو تویه کفش بزرگترا میکردیم

حالا بزرگ شدیم :

عشقمون اون سادگی

یکرنگی بچگیمون

کی اون کودکی رو از ما گرفت خدا لعنتش کنه...

شنبه 3 اردیبهشت1390

تخت جدید! (نوشته خودم)

دیروز رفته بودیم تا تخت و تشکی تازه بخرم.

بعد از کلی گردش خریدیم و قرار شد فردا برایمان بیاورند.

صبح به دانشگاه رفتم و حدود ساعت ۶ به خانه برگشتم.

به اتاقم رفتم و تخت ، تشک جدیدم را نصب کرده دیدم .

مادر و پدرم اندکی پس از من به خانه برگشتند.

مادرم رفت درون اتاقش و در را قفل کرد.

پدر با حالتی خاص در میزد و از مادرم خواهش می کرد در را باز کند تا با هم حرف بزنند.

شب من به تخت رفتم و سعی در خوابیدن داشتم اما یکی دو ساعتی گذشت ولی تشکم سرد مانده بود.

رفتم به مادرم ماجرا را بگویم . مادرم مدام در حال گریه بود و مرا ندید میگرفت.

پدرم حدود ساعت دو برگشت و دسته کاغذی را به مادرم داد.

فکر بدی از ذهنم گذشت. فکر کردم که می خواهند از هم جدا شوند.

رفتم کنار مادرم و شروع به خواندن کردم.

ناگهان عکس خودم را دیدم و سربرگ کاغذ که نوشته شده بود:بازگشت همه به سوی اوست।

سه شنبه 10 اسفند1389

نقاشی سیاه! (نوشته خودم)

پسرک :چیکار کنم؟

بغل دستیش به پسرک گفت :نقاشی سیاه بکش!

پسرک :یعنی چه جوری؟

بغل دستیش : یعنی توی زنگ نقاشی فقط با مداد سیاه نقاشی کن.یعنی حتی آسمانت رو هم.

پسرک سر کلاس نقاشی یه نقاشی سیاه کشید.

معلم نقاشی، مادر پسرک رو روز پنچ شنبه دعوت کرد . تا درمورد نقاشی پسرک با او صحبت کند.

مادر پسرک آمد و معلم نقاشی در مورد نقاشی او از او توضیح خواست ولی مادر هیچ توضیحی نداشت .

پسرک را به دفتر صدا زدند.

پسرک تا مادرش رو دید، پرید در آغوش مادرش .

معلم که تعجب کرده بود از پسرک پرسید: چرا اینجوری رفتار کردی .و چرا نقاشی سیاه کشیده است؟

پسرک :دارم به مامان و بابام اخطار میدم که اگه از هم جدا بشن .من فقط نقاشی سیاه میکشم.

حالا چون این کارو کردم دیگه مامان و بابام جدا نمیشوند।

پنجشنبه 5 اسفند1389

رفاقت! (نوشته خودم)


پسرک توی ماشین پدرش نشسته بود.

به چراغ قرمز که رسید .سر چهار راه...

دو پسر را دید که با هم بستنی میخوردند و لبخند از لبانشان پاک نمی شد.

پسرک از پدرش پرسید: پدر شما هم دوستی دارید ؟

پدر با نگاهی به پسرک جواب داد : بله عزبزم .تو هم پیدا خواهی کرد .

اما مطئن باش رفیق تو خیلی محکم تر از رفقای من با تو پیمان دوستی خواهند بست.

پسرک لبخندی زد و اشکی از چشمانش به شوق آن روزی که خواهد آمد جاری شد.

اما پسرک حالا برای خودش مردی شده ولی هنوز دوستی به سمت او نرفته بود.

او هنوز فکر میکند که دلیلش این است که دستی ندارد که با آن دست دوستی کسی را جواب دهد.

سوال اینجاست آیا او قلبی هم ندارد که تو دست هایت را در اختیار او قرار نمیدهی؟

جمعه 24 دی1389

دخترک کبریت فروش نسل چهارم! (نوشته خودم)

چقدر سردش بود .

دست هایش داشت یخ میزد.

اما دخترک به فروش بسته آخر فکر میکرد.

دخترک کبریت فروش ده شب بود که کبریت هاشو تا ته میفروخت .

اما پول هایش رو خونه نمیبرد.

همه پول ها رو می انداخت توی صندق سیل زدگان حلال احمر.

نه شب از این ده شب هم کتک خورده بود.

منتظراین بود که کتک شب دهم هم بخوره.

اما دیگه کتکی در کار بود.

پدرش گوشش رو گرفت و بردش پیش سردسته محله .

پدر:ببین میخواهم بفروشم.چند؟

مرد:بابا این سنی نداره؟ آخه چیزی ازش در نمیاد؟

پدر:مهم نیست .دیگه برای من هم چیزی نداره.

مرد:باشه یک و صد بهت میدم.خلاص!

پدر:بده بریم .دیر شد.

دخترک کبریت فروش نگاهی به پدرش کرد.

و گفت: بابا تو میخواهی پول رو بدی به حلال احمر تا به سیل زده های ... کمک کنی.

پدر: آره بابایی. باباجان فقط حواست باشه از این به بعد ایشون باباته باشه؟

دخترک کبریت فروش:خب!

پنجشنبه 20 آبان1389

گویند حق است! (نوشته خودم)

http://www.aftab.ir/articles/social/law/images/c3900a63c60944c29e22a4a3c8b13fda.jpg

مرگ را گویند حق است!

آزادی را گویند حق است!

پس:

حق آزادی=حق مرگ

حق ها را از ما گرفتند:

آزادی = مرگ

جمعه 12 شهریور1389