۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

رفاقت! (نوشته خودم)


پسرک توی ماشین پدرش نشسته بود.

به چراغ قرمز که رسید .سر چهار راه...

دو پسر را دید که با هم بستنی میخوردند و لبخند از لبانشان پاک نمی شد.

پسرک از پدرش پرسید: پدر شما هم دوستی دارید ؟

پدر با نگاهی به پسرک جواب داد : بله عزبزم .تو هم پیدا خواهی کرد .

اما مطئن باش رفیق تو خیلی محکم تر از رفقای من با تو پیمان دوستی خواهند بست.

پسرک لبخندی زد و اشکی از چشمانش به شوق آن روزی که خواهد آمد جاری شد.

اما پسرک حالا برای خودش مردی شده ولی هنوز دوستی به سمت او نرفته بود.

او هنوز فکر میکند که دلیلش این است که دستی ندارد که با آن دست دوستی کسی را جواب دهد.

سوال اینجاست آیا او قلبی هم ندارد که تو دست هایت را در اختیار او قرار نمیدهی؟

جمعه 24 دی1389

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر