۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

تخت جدید! (نوشته خودم)

دیروز رفته بودیم تا تخت و تشکی تازه بخرم.

بعد از کلی گردش خریدیم و قرار شد فردا برایمان بیاورند.

صبح به دانشگاه رفتم و حدود ساعت ۶ به خانه برگشتم.

به اتاقم رفتم و تخت ، تشک جدیدم را نصب کرده دیدم .

مادر و پدرم اندکی پس از من به خانه برگشتند.

مادرم رفت درون اتاقش و در را قفل کرد.

پدر با حالتی خاص در میزد و از مادرم خواهش می کرد در را باز کند تا با هم حرف بزنند.

شب من به تخت رفتم و سعی در خوابیدن داشتم اما یکی دو ساعتی گذشت ولی تشکم سرد مانده بود.

رفتم به مادرم ماجرا را بگویم . مادرم مدام در حال گریه بود و مرا ندید میگرفت.

پدرم حدود ساعت دو برگشت و دسته کاغذی را به مادرم داد.

فکر بدی از ذهنم گذشت. فکر کردم که می خواهند از هم جدا شوند.

رفتم کنار مادرم و شروع به خواندن کردم.

ناگهان عکس خودم را دیدم و سربرگ کاغذ که نوشته شده بود:بازگشت همه به سوی اوست।

سه شنبه 10 اسفند1389

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر