![]()
دیروز رفته بودیم تا تخت و تشکی تازه بخرم.
بعد از کلی گردش خریدیم و قرار شد فردا برایمان بیاورند.
صبح به دانشگاه رفتم و حدود ساعت ۶ به خانه برگشتم.
به اتاقم رفتم و تخت ، تشک جدیدم را نصب کرده دیدم .
مادر و پدرم اندکی پس از من به خانه برگشتند.
مادرم رفت درون اتاقش و در را قفل کرد.
پدر با حالتی خاص در میزد و از مادرم خواهش می کرد در را باز کند تا با هم حرف بزنند.
شب من به تخت رفتم و سعی در خوابیدن داشتم اما یکی دو ساعتی گذشت ولی تشکم سرد مانده بود.
رفتم به مادرم ماجرا را بگویم . مادرم مدام در حال گریه بود و مرا ندید میگرفت.
پدرم حدود ساعت دو برگشت و دسته کاغذی را به مادرم داد.
فکر بدی از ذهنم گذشت. فکر کردم که می خواهند از هم جدا شوند.
رفتم کنار مادرم و شروع به خواندن کردم.
ناگهان عکس خودم را دیدم و سربرگ کاغذ که نوشته شده بود:بازگشت همه به سوی اوست।
سه شنبه 10 اسفند1389
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر