۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

داره میسوزه تنش! (نوشته خودم)

توی یک کوچه ی سیاه ، توی گرمای یه روز

دار راه میره کنار هم رهش

یک صدای مهیبی میاد و میره

یک گلوله میشین توی تنش

چند قدم راه میره دیگه

میبینه میسوزه تنش ، میفته روی زمین

دست میزاره روی گردنش ،داره میسوزه تنش

همه فریاد میزنند دور برش، داره میسوزه تنش

میچشه تو دهنش طعم خون بدنش

داره میسوزه تنش .

همه فریاد میزنن دور برش ، هی میگن نرو نرو

مگه دستش خودش که بره یا بمونه

داره میسوزه تنش ،داره میره خون تنش.

طعمه خون تو دهنش ،دست مردم رو گردنش

با نگاهی که داره میگه میره از پیشمون

میگه من نمیرم بی هدف ز این جهون.

ImageHost.org

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

صدای فریاد! (نوشته خودم)



دخترک توي کوچه ی تاريک ايستاده بود
منتظر پدرش تا که بياد و برن خونه
مدام صداي فرياد مي شنيد
بوي دود نفس کشيدنش رو براش سخت ميکرد.
ولي دخترک به ياد حرف باباش بود
دخترم تکون نخور و توي تاريکي بمون تا من بيام
ترس تمام وجود دخترک رو گرفته بود و به نور آتيشي که خيابون رو روشن کرده بود خيره شده بود
و آهسته آهسته اشک ميريخت
سرماي زمستون سرانگشتاي دستش رو بي حس کرده بود
و اون براي گرم کردن دستش اونا رو با نفسش گرم ميکرد
هاااا، هااااا
بدنش از سرما و ترس به لرزه افتاده بود
پس از مدتي پدرش اومد
و دخترک رو در آغوش گرفت
دخترک در آغوش گرم پدر خوابيد
چه خواب لذت بخشي
پس از مدتي پدر دست به سر و موهای دخترک کشيد و گفت:دخترم ، دختر بابا بيدار شو رسيديم
و دختر رو روي زمين گذاشت و زنگ خونه را زد
دختر باور نميکرد که چه ميديد
پدر بر زانو نشت و به پشت افتاد
دخترک خود را همرنگ پدر ديد
غرق شده در خون پدر.
و دوباره به خود لرزيد.