
دخترک توي کوچه ی تاريک ايستاده بود
منتظر پدرش تا که بياد و برن خونه
مدام صداي فرياد مي شنيد
بوي دود نفس کشيدنش رو براش سخت ميکرد.
ولي دخترک به ياد حرف باباش بود
دخترم تکون نخور و توي تاريکي بمون تا من بيام
ترس تمام وجود دخترک رو گرفته بود و به نور آتيشي که خيابون رو روشن کرده بود خيره شده بود
و آهسته آهسته اشک ميريخت
سرماي زمستون سرانگشتاي دستش رو بي حس کرده بود
و اون براي گرم کردن دستش اونا رو با نفسش گرم ميکرد
هاااا، هااااا
بدنش از سرما و ترس به لرزه افتاده بود
پس از مدتي پدرش اومد
و دخترک رو در آغوش گرفت
دخترک در آغوش گرم پدر خوابيد
چه خواب لذت بخشي
پس از مدتي پدر دست به سر و موهای دخترک کشيد و گفت:دخترم ، دختر بابا بيدار شو رسيديم
و دختر رو روي زمين گذاشت و زنگ خونه را زد
دختر باور نميکرد که چه ميديد
پدر بر زانو نشت و به پشت افتاد
دخترک خود را همرنگ پدر ديد
غرق شده در خون پدر.
و دوباره به خود لرزيد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر