
مادر بزرگ شروع کرد چیندنه سفره هفت سین.
سیب بعد سبزه و سبزه بعد...
سفره هفت سین رو که چیند.
بلند شد و رفت اتاق دختر کوچکش و عروسکش رو آورد.
بعد دوباره دستش رو روی زانو گذاشت و بلند شد .
نفس زنان رفت سمت اتاق دختر دیگرش رفت و عروسک اون هم آورد.
عروسک رو گذاشت کنار اون یکی عروسک و دوباره
دوباره دستش رو به زانو گذاشت و بلند شد.
ماشین پسرشم از اتاقش آورد و گذاشت اونطرف سفره .
نشست روبروی قاب عکس پدر بزرگ و گفت :
دیدی حاجی آخر تو تنهام گذاشتی!
حالا باید با یادگار بچه ها و عکس تو ، سال رو نو کنم!
اشک در چشمانش حلقه زد .صدای یامقلب القلوب از رادیو پخش شد!
در باز شد و صدای جیغ نوه هاش که به سمتش ...
آخه مادربزرگ کلیداش رو به بچه هاش داده بود.
*پدربزرگ و مادربزرگ ها یادمون نره!(سال نو مبارک)