۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

تنهایی مادربزرگ! (نوشته خودم)


http://www.websightmedia.com/wed/kenberlea/grandma.jpg

مادر بزرگ شروع کرد چیندنه سفره هفت سین.

سیب بعد سبزه و سبزه بعد...

سفره هفت سین رو که چیند.

بلند شد و رفت اتاق دختر کوچکش و عروسکش رو آورد.

بعد دوباره دستش رو روی زانو گذاشت و بلند شد .

نفس زنان رفت سمت اتاق دختر دیگرش رفت و عروسک اون هم آورد.

عروسک رو گذاشت کنار اون یکی عروسک و دوباره

دوباره دستش رو به زانو گذاشت و بلند شد.

ماشین پسرشم از اتاقش آورد و گذاشت اونطرف سفره .

نشست روبروی قاب عکس پدر بزرگ و گفت :

دیدی حاجی آخر تو تنهام گذاشتی!

حالا باید با یادگار بچه ها و عکس تو ، سال رو نو کنم!

اشک در چشمانش حلقه زد .صدای یامقلب القلوب از رادیو پخش شد!

در باز شد و صدای جیغ نوه هاش که به سمتش ...

آخه مادربزرگ کلیداش رو به بچه هاش داده بود.


*پدربزرگ و مادربزرگ ها یادمون نره!(سال نو مبارک)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر