۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

بعد ساعت نه!(نوشته خودم)


دو کودک در حال دیدن فیلم با موضوع جاسوسی بودند!

ساعت از نه شب گذشته بود و فیلم خیلی تاثیرگزار بود .

مرد جاسوس ریش و سبیل خود را زده بود و چهره خاصی داشت.

هنگامی که فیلم تمام میشود زنگ در به صدا در می آید.

کودکان دوان دوان به سمت در میروند و در را می گشایند .

پدر با صورتی اصلاح کرده به خانه آمده بود .

دو کودک که از فیلم آنچنان چیزی درنیافته بودند گریه کنان با سمت مادر میروند:

دزد! تو دزدی ! تو بابای ما نیستی!!! نمیخوام!

کودکان فقط و فقط این را دریافته بودند:

که جاسوسی کار بدی است اینگونه واکنش نشان دادند.

پ.ن:داستانی از کودکی من .

مرد و دریا! (نوشته خودم)


مرد دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود.

نه میخواست طلاق بده نه میخواست ادامه بده.

همسرش و خودش رو سوار قایق کرد.

به وسط دریاچه که رسیدند.میدونست که دیگه آخر خطه .

قایق رو برعکس کرد. و چون میدونست زنش نمیتونه شنا کنه...

خودش شروع به شنا کرد .

صدای زنش هنوز به گوش میرسید :کمک ...یکی کمک کنه!

چند دقیق بعد پای مرد به یک جسمی برخورد کرد و شروع به خونریزی کرد

مرد با سرعت بیشتر شنا کرد. ولی دیگه دیر بود.

فردا صبح جنازه مرد رو از آب گرفتند و چندین متر اونطرف تر...

زن که خودش رو به چوب های فایق چسبانده بود نجات دادند.


۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

بکشش ! (نوشته خودم)

ببین داره پدر من رو در میاره.

یک تومن به من ضرر زده.

می خواهم طوری بکشیش که تک تک بلاهایی رو که سر من آورده به یاد بیاره و خودش لعنت کنه.

می خواهم بسوزونیش بعد اینکه کشتیش

خاکسترش هم بریزی توی توالت فرنگی تا هیچی ازش نمونه

راستی موقع ای که گرفتیش با من تماس بگیر تا راحت بشم.

آهان اینو یادت نره !

دست و پاشو رو جدا کن صدای زجرش رو برام ظبط کن تا بعدا لذت ببرم.

-امر دیگه ای نبود بیچاره فقط یه موشه که پنیر صبحونت رو خورده!

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

یادش بخیر بچه بودیم ! (نوشته خودم)

یادش بخیر بچه بودیم

میخواستیم بزرگ بشیم.

پاهامونو تویه کفش بزرگترا میکردیم

حالا بزرگ شدیم :

عشقمون اون سادگی

یکرنگی بچگیمون

کی اون کودکی رو از ما گرفت خدا لعنتش کنه...

شنبه 3 اردیبهشت1390

تخت جدید! (نوشته خودم)

دیروز رفته بودیم تا تخت و تشکی تازه بخرم.

بعد از کلی گردش خریدیم و قرار شد فردا برایمان بیاورند.

صبح به دانشگاه رفتم و حدود ساعت ۶ به خانه برگشتم.

به اتاقم رفتم و تخت ، تشک جدیدم را نصب کرده دیدم .

مادر و پدرم اندکی پس از من به خانه برگشتند.

مادرم رفت درون اتاقش و در را قفل کرد.

پدر با حالتی خاص در میزد و از مادرم خواهش می کرد در را باز کند تا با هم حرف بزنند.

شب من به تخت رفتم و سعی در خوابیدن داشتم اما یکی دو ساعتی گذشت ولی تشکم سرد مانده بود.

رفتم به مادرم ماجرا را بگویم . مادرم مدام در حال گریه بود و مرا ندید میگرفت.

پدرم حدود ساعت دو برگشت و دسته کاغذی را به مادرم داد.

فکر بدی از ذهنم گذشت. فکر کردم که می خواهند از هم جدا شوند.

رفتم کنار مادرم و شروع به خواندن کردم.

ناگهان عکس خودم را دیدم و سربرگ کاغذ که نوشته شده بود:بازگشت همه به سوی اوست।

سه شنبه 10 اسفند1389

نقاشی سیاه! (نوشته خودم)

پسرک :چیکار کنم؟

بغل دستیش به پسرک گفت :نقاشی سیاه بکش!

پسرک :یعنی چه جوری؟

بغل دستیش : یعنی توی زنگ نقاشی فقط با مداد سیاه نقاشی کن.یعنی حتی آسمانت رو هم.

پسرک سر کلاس نقاشی یه نقاشی سیاه کشید.

معلم نقاشی، مادر پسرک رو روز پنچ شنبه دعوت کرد . تا درمورد نقاشی پسرک با او صحبت کند.

مادر پسرک آمد و معلم نقاشی در مورد نقاشی او از او توضیح خواست ولی مادر هیچ توضیحی نداشت .

پسرک را به دفتر صدا زدند.

پسرک تا مادرش رو دید، پرید در آغوش مادرش .

معلم که تعجب کرده بود از پسرک پرسید: چرا اینجوری رفتار کردی .و چرا نقاشی سیاه کشیده است؟

پسرک :دارم به مامان و بابام اخطار میدم که اگه از هم جدا بشن .من فقط نقاشی سیاه میکشم.

حالا چون این کارو کردم دیگه مامان و بابام جدا نمیشوند।

پنجشنبه 5 اسفند1389

رفاقت! (نوشته خودم)


پسرک توی ماشین پدرش نشسته بود.

به چراغ قرمز که رسید .سر چهار راه...

دو پسر را دید که با هم بستنی میخوردند و لبخند از لبانشان پاک نمی شد.

پسرک از پدرش پرسید: پدر شما هم دوستی دارید ؟

پدر با نگاهی به پسرک جواب داد : بله عزبزم .تو هم پیدا خواهی کرد .

اما مطئن باش رفیق تو خیلی محکم تر از رفقای من با تو پیمان دوستی خواهند بست.

پسرک لبخندی زد و اشکی از چشمانش به شوق آن روزی که خواهد آمد جاری شد.

اما پسرک حالا برای خودش مردی شده ولی هنوز دوستی به سمت او نرفته بود.

او هنوز فکر میکند که دلیلش این است که دستی ندارد که با آن دست دوستی کسی را جواب دهد.

سوال اینجاست آیا او قلبی هم ندارد که تو دست هایت را در اختیار او قرار نمیدهی؟

جمعه 24 دی1389

دخترک کبریت فروش نسل چهارم! (نوشته خودم)

چقدر سردش بود .

دست هایش داشت یخ میزد.

اما دخترک به فروش بسته آخر فکر میکرد.

دخترک کبریت فروش ده شب بود که کبریت هاشو تا ته میفروخت .

اما پول هایش رو خونه نمیبرد.

همه پول ها رو می انداخت توی صندق سیل زدگان حلال احمر.

نه شب از این ده شب هم کتک خورده بود.

منتظراین بود که کتک شب دهم هم بخوره.

اما دیگه کتکی در کار بود.

پدرش گوشش رو گرفت و بردش پیش سردسته محله .

پدر:ببین میخواهم بفروشم.چند؟

مرد:بابا این سنی نداره؟ آخه چیزی ازش در نمیاد؟

پدر:مهم نیست .دیگه برای من هم چیزی نداره.

مرد:باشه یک و صد بهت میدم.خلاص!

پدر:بده بریم .دیر شد.

دخترک کبریت فروش نگاهی به پدرش کرد.

و گفت: بابا تو میخواهی پول رو بدی به حلال احمر تا به سیل زده های ... کمک کنی.

پدر: آره بابایی. باباجان فقط حواست باشه از این به بعد ایشون باباته باشه؟

دخترک کبریت فروش:خب!

پنجشنبه 20 آبان1389

گویند حق است! (نوشته خودم)

http://www.aftab.ir/articles/social/law/images/c3900a63c60944c29e22a4a3c8b13fda.jpg

مرگ را گویند حق است!

آزادی را گویند حق است!

پس:

حق آزادی=حق مرگ

حق ها را از ما گرفتند:

آزادی = مرگ

جمعه 12 شهریور1389

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

حساب کتاب! (نوشته خودم)

پرونده:Blake ancient of days.jpg

پسرک از برادر بزرگترش پرسید:داداش چند نفر تو زلزله بم مردند؟
برادر:سی هزار نفر!
پسرک پرسید:چند نفر توی زلزله قبل المپیک چین مردند؟
برادر:اگر اشتباه نکنم 10 هزار نفر به بالا
پسرک:چند نفر توی زلزله هائیتی مردند؟
برادر: دولتشون اعلام کرد بالای 200 هزار نفر
پسرک:چند وفته توی پاکستان داره سیل میاد؟
برادر :چرا اینارو میپرسی ؟فکر کنم یه سی، چهل روزی میشه!
پسرک:دارم حساب میکنم اشرف مخلوقات چقدر برای خدا ارزش داره؟تو میدونی!

پ.ن:آمار ها دارای لینک میباشد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

ماجرای پشت پنجره! (نوشته خودم)

مکان پشت پنجره:

اسم های که خونده می شوند سربازند:هفته دیگه میاند تا اعزام شوند.

کریم لتری و علی سجاد پور، سینا محمودی و...

چهره های درهم میشکست و با قدم های سنگین از کنارم میگذشتند.

توی اون جمعیت فشرده شده پشت پنجره هم همه ای به راه افتاد.

صدای سروان به گوش نمیرسید.

من :صدات نمیداد بلند بخون.

سروان ساکت باشید تا بخونم.

این هایی که میخونم معاف از رزم :

کریم لتری، آرش رزم آرا ،علی محمدی و...

کریم لتری:اسم من رو دوبار خوند هم معاف هم اعزام

سروان: بیا تو!

چهره ها خندان و شاد از اینکه از رزم معاف شدند از کنار من رد میشدند و لبخند میزدند.

سروان :اسامی که میخونم معافند سه شنبه ساعت دو میایند تا کارشون تموم شه:

محمد سینا شمقدری، علی رضا قربانی ،علی مسیحی،و...

چهره ها معمولی نه خندان و نه غمگین انگار میدونستند معاف هستند انگار مریضیشون معلوم بود.

سروان: بقیه وایسند تا اعلام بشوند!

همه:اَاَاَاَاَ ه!!!

سروان :نه وایسید ،این اسمی که میخونم معافه. پس چی شد؟

همه :معافه!

سروان :لتر

همه :اَاَاَاَاَ ه!

من:چرا اَاَاَاَاَ ه؟

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

دستش را بگیر! (نوشته خودم)



دستش را بگیر.

او را.

مگذار زیر پاهامان بمیرد.

درست است او همان فرد است .

کسی که روزی من و تو را بدون هیچ حق و حوقی میدانست.

او که روزی امثال مارا با تیر ، باتوم و گاز اشک آور غرق بر زمین میکرد.

همان فردی که زندانیمان میکرد ، شکنجه و تجاوز هم کمترینش بود.

تمام فکر و ذکرش این بود : اینها نباید باشند.

به جرم اینکه با لبی بسته راه میرفتیم در خیابان های کشورمان.

ولی تو کمکش کن.

زیرا تفاوت ما با او این است : که ما ، معنای واقعی انسانیت را میدانیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

به پيامکي که هم اکنون به دستم رسيد توجه کنيد! (نوشته خودم)




بخش نمايش برنامه دو قدم مانده به صبح:
مجري :جناب کارشناس (نمايش) پيامکي به دسته ما رسيده و اينگونه نوشته:جناب کارشناس کفش هاي زيبايي داريد.
کارشناس:نظر لطف اين گراميه و بنده از ايشان سپاسگزارم.

هفته بعد همان بخش:

مجري :جناب کارشناس پيامک ديگري به دست ما رسيده و و از کفش هاي زيبايتان تعريف کردند.
کارشناس:واقعا من رو شرمنده ميکنيد و اين مهر و محبت شما بينندگان رو به من ميرسونه .

برنامه هفته بعد:

مجري :پيامکي به دست ما رسيد و از استاد محترم بخش نمايش نفد کردند و فرمودند :چند دفعه ديگه اين کفش رو ميپوشند.
در اين بين لختي ميرويم و ميايم.دست به سينه رو به روي شما هستيم.
پس از چند لحظه کارشناس محترم پا برهنه رو بروي دوربين نشسته و در حال گفت و گوست.

پس از پايان گفت و گو

مجري :در اين حال که داشتيم به مرغزارگفتگوی کارشناس گرامی و مهمان محترمشان گوش ميداديم ده ها هزار پيامک به ما رسيده و از کارشناس محترم شکايت کرده اند.

پيامک ها به شرح زير است:
چرا کفش پات نيست کارشناس.تو داري به قشر فقير جامي توهين ميکني.( صنف فقراي جامعه)
جناب کارشناس شما با در آورند کفش خود به تمام کفاشان، کفش دوزان،کفش دوزکان و هر بخش که به مربوط به کفش است توهين کرديد(بخش حمايتي مالي و معنوي هر چيزي که کفش داره).

مجري :به پيامکي که هم اکنون به دستم رسيد توجه کنيد با توجه به بند و قانون و تبصره يک مليارد و هفصد قانون هنرمندان ،متخلفان و مکلفان!! جناب کارشناس با توجه به در آوردن کفش خود در يک برنامه زنده و حضور پابرهنه در صحنه مقدس برنامه و توهين به فقراي عزيز کشورمان و صنف و حاميان هرچيري که کفش داره ايشان ممنوع التصوير شناخته ميشوند و محکوم به پرداخت صد مليون تومان و دريافت صد ضربه شلاق (از نوع محکمش) ميشوند و ايشان را هنرمندي غير مردمي مي ناميم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

تنهایی مادربزرگ! (نوشته خودم)


http://www.websightmedia.com/wed/kenberlea/grandma.jpg

مادر بزرگ شروع کرد چیندنه سفره هفت سین.

سیب بعد سبزه و سبزه بعد...

سفره هفت سین رو که چیند.

بلند شد و رفت اتاق دختر کوچکش و عروسکش رو آورد.

بعد دوباره دستش رو روی زانو گذاشت و بلند شد .

نفس زنان رفت سمت اتاق دختر دیگرش رفت و عروسک اون هم آورد.

عروسک رو گذاشت کنار اون یکی عروسک و دوباره

دوباره دستش رو به زانو گذاشت و بلند شد.

ماشین پسرشم از اتاقش آورد و گذاشت اونطرف سفره .

نشست روبروی قاب عکس پدر بزرگ و گفت :

دیدی حاجی آخر تو تنهام گذاشتی!

حالا باید با یادگار بچه ها و عکس تو ، سال رو نو کنم!

اشک در چشمانش حلقه زد .صدای یامقلب القلوب از رادیو پخش شد!

در باز شد و صدای جیغ نوه هاش که به سمتش ...

آخه مادربزرگ کلیداش رو به بچه هاش داده بود.


*پدربزرگ و مادربزرگ ها یادمون نره!(سال نو مبارک)

روانپزشک! (نوشته خودم)

http://img.tebyan.net/Big/1388/06/11103415315245132481541862121911462080170.jpg

دکتر روانپزشک به مرد میگه:چرا انقدر اضطراب داری؟

مرد :دیشب خواب دیدم وسط یه کوچه تاریک با دیوار های بلندم .

دیوارها انقدر بلند بود که انتهاش رو نمیشد دید.متوجه میشید دیگه.

بله شما ادامه بده.

خیلی هوا گرم بود . شروع به راه رفتن کردم تا به پایان کوچه برسم.

یکی از دوستای دبستانم رو دیدم .با همون قد و قیافه.

با همون صدای کودکی گفت: من یادمه ! یادمه تو پاکنم رو برداشتی.

بعد یه لگد محکم زد به ساق پام .پام انگار داشت میشکست.

با دست زدمش کنار و شروع به دویدن کردم.صدای گریه اش هنوز توی گوشمه!

بعد رسیدم به دختر همسایه همونی که اون موقع میرفتم دبیرستان.

بهم گفت فکر کردی من نفهمیدم به خواستگارم دروغ گفتی ، خواستگاری رو بهم زدی؟

بعد دستش رو گذاشت روی گوشاش و شروع به جیغ زدن کرد .گوشام سوت میکشید.

شروع به فرار کردم.

هوا بد جوری گرم شده بود مه همه جار رو گرفته بود.

فقط نور ماه کوچه رو کمی روشن کرده بود.

داشتم میرفتم که شما جلوی منو گرفتی! خیلی عصبانی بودید.

دکتر:من جلوی شما رو گرفتم؟!

بله شما! میدونید بابت چی ؟میدونید چه بلایی سرم آوردید؟

دکتر:نه بفرماید بابت چی بود؟چی شد؟ خواهش میکنم ادامه بدید!

به این خاطر از دستم عصبانی بودید که

سکوتی کرد و گفت:

چون یه ساعت دارم براتون دروغ میبافم و شما خیلی جدی باور کردید!


پنجشنبه 13 اسفند1388

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

زنگ تلفن! (نوشته خودم)


سر ساعت دوازده.

رفت روی صندلی تلفن نشت و منتظر تماس بود.

پس از چند دقیقه انتظار .اولین تماس:

الو.بفرماید.

پیتزا فروشی؟

نخیر آقا. مزاحم نشو!

بعد از ده دقیقه ، زنگ دوم.

بله .

سلام علی آقا هست؟

ما اینجا علی نداریم جوون .درست شماره بگیر!!

چند دقیقه بعد. تلفن زنگ خورده.

با شتاب تلفن رو برداشت .

الو بفرمایید...

ببخشید آقا از بیمارستان تماس میگیرم. همسرتون به رحمت خدا رفتند.

خداحافظی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.

درست ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه بود.

گوشی تلفن رو برداشت و شروع به شماره گرفتن کرد.

....6587 الو . دیدی خوابم درست از آب دراومد!

دیدی سر ساعت دوازده و نیم تماس گرفتم.

حالا میتونیم بعد 60 سال دوری با هم ازدواج کنیم!

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

داره میسوزه تنش! (نوشته خودم)

توی یک کوچه ی سیاه ، توی گرمای یه روز

دار راه میره کنار هم رهش

یک صدای مهیبی میاد و میره

یک گلوله میشین توی تنش

چند قدم راه میره دیگه

میبینه میسوزه تنش ، میفته روی زمین

دست میزاره روی گردنش ،داره میسوزه تنش

همه فریاد میزنند دور برش، داره میسوزه تنش

میچشه تو دهنش طعم خون بدنش

داره میسوزه تنش .

همه فریاد میزنن دور برش ، هی میگن نرو نرو

مگه دستش خودش که بره یا بمونه

داره میسوزه تنش ،داره میره خون تنش.

طعمه خون تو دهنش ،دست مردم رو گردنش

با نگاهی که داره میگه میره از پیشمون

میگه من نمیرم بی هدف ز این جهون.

ImageHost.org

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

صدای فریاد! (نوشته خودم)



دخترک توي کوچه ی تاريک ايستاده بود
منتظر پدرش تا که بياد و برن خونه
مدام صداي فرياد مي شنيد
بوي دود نفس کشيدنش رو براش سخت ميکرد.
ولي دخترک به ياد حرف باباش بود
دخترم تکون نخور و توي تاريکي بمون تا من بيام
ترس تمام وجود دخترک رو گرفته بود و به نور آتيشي که خيابون رو روشن کرده بود خيره شده بود
و آهسته آهسته اشک ميريخت
سرماي زمستون سرانگشتاي دستش رو بي حس کرده بود
و اون براي گرم کردن دستش اونا رو با نفسش گرم ميکرد
هاااا، هااااا
بدنش از سرما و ترس به لرزه افتاده بود
پس از مدتي پدرش اومد
و دخترک رو در آغوش گرفت
دخترک در آغوش گرم پدر خوابيد
چه خواب لذت بخشي
پس از مدتي پدر دست به سر و موهای دخترک کشيد و گفت:دخترم ، دختر بابا بيدار شو رسيديم
و دختر رو روي زمين گذاشت و زنگ خونه را زد
دختر باور نميکرد که چه ميديد
پدر بر زانو نشت و به پشت افتاد
دخترک خود را همرنگ پدر ديد
غرق شده در خون پدر.
و دوباره به خود لرزيد.

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

مرد شدن ! نوشته خودم



پدرش بغلش کرد و گفت:پسرم حالا که من میرم تو دیگه مرد خونه ای
پسر، پدرش رو محکم تر در آغوش گرفت و گفت :بابا .نرو .من اصلا نمیخوام مردم خونه باشم .نرو!
آخه نمیشه پسرم باید برم کار دارم میرم زود بر میگردم.
تو رو به خدا نرو! بابا تو رو خدا
پدر اشک های صورت پسرش رو پاک کرد و گفت مرد که گریه نمیکنه .من میروم وقتی کارم تموم شد میام.
دیگه پسرک گریه نکرد . و قول داد که مرد باشه.
تلوزیون چند ساعت بعد خبر بدی رو داشت اعلام می کرد
هواپیمای پدر سوقوط کرده بود و تمام سرنشینان هواپیما جان باختند.
پسرک که حالا مرد خونه شده بود دیگه اجازه نداشت که گریه کنه.
باید مردی میکرد .
باید مادر و خواهرش رو دل داری میداد.
ولی نباید منتظر کسی باشه که اونو دل داری بده.
بعد چند ساعت صدای زنگ اومد
پلیس اومده بود پشت در ..
پسرک نمیتونست در مقابل شنیدن این خبر دیگه مرد باشه.
در رو باز کرد.
زانوهاش میلرزید
بعد چند لحظه مرد خونه خدا حافظی کرد و..
به در تکیه داد و سعی میکرد گریه نکنه!
مادر اومد پسر کوچکشو بقل کرد
پسرک دیگه نتونست مرد باشه
گریه کرد
پسرک :مامان..
مادر حرفشو قطع کرد و گفت: میدونم پسرم .فداتشم مادر ،میدونم.
نه مامان بابا تصادف کرده پاش شیکسته.تو بیمارستانه.
همین حال که همه اشک شوق میریختند و آماده میشدند که بروند
پسرک داشت دعا میکرد:
خدایا میشه من مرد نشم!
...

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

تیره!(نوشته خودم)

پنجشنبه 22 مرداد1388

مدام شک میکرد دیگران یک جور دیگه نگاهش میکنند

همیشه فکر میکرد همه نگاهش میکنند.

احساس میکرد اجتماع یک طرفه دیگر ایستاده و خودش یک طرفه دیگر.

با خودش فکر میکرد آفتاب توی روز های اون طلوعی ندارد.

حسش این بود زندگیش به سیاهی میره.

دیگه احساس خوبی به اطرافیانش نداشت.

حس میکرد اجباری پا تو دنیا گذاشت.

ولی یک فکر تازه به سرش زد!

رفت توی بالکن.

نگاهی به اطرافش انداخت و یک نفس عمیق کشید

و گفت بابای

نفس آخرش موقعی خارج شد که دیگه بین ما نبود!