۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

بعد ساعت نه!(نوشته خودم)


دو کودک در حال دیدن فیلم با موضوع جاسوسی بودند!

ساعت از نه شب گذشته بود و فیلم خیلی تاثیرگزار بود .

مرد جاسوس ریش و سبیل خود را زده بود و چهره خاصی داشت.

هنگامی که فیلم تمام میشود زنگ در به صدا در می آید.

کودکان دوان دوان به سمت در میروند و در را می گشایند .

پدر با صورتی اصلاح کرده به خانه آمده بود .

دو کودک که از فیلم آنچنان چیزی درنیافته بودند گریه کنان با سمت مادر میروند:

دزد! تو دزدی ! تو بابای ما نیستی!!! نمیخوام!

کودکان فقط و فقط این را دریافته بودند:

که جاسوسی کار بدی است اینگونه واکنش نشان دادند.

پ.ن:داستانی از کودکی من .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر