
دو کودک در حال دیدن فیلم با موضوع جاسوسی بودند!
ساعت از نه شب گذشته بود و فیلم خیلی تاثیرگزار بود .
مرد جاسوس ریش و سبیل خود را زده بود و چهره خاصی داشت.
هنگامی که فیلم تمام میشود زنگ در به صدا در می آید.
کودکان دوان دوان به سمت در میروند و در را می گشایند .
پدر با صورتی اصلاح کرده به خانه آمده بود .
دو کودک که از فیلم آنچنان چیزی درنیافته بودند گریه کنان با سمت مادر میروند:
دزد! تو دزدی ! تو بابای ما نیستی!!! نمیخوام!
کودکان فقط و فقط این را دریافته بودند:
که جاسوسی کار بدی است اینگونه واکنش نشان دادند.
پ.ن:داستانی از کودکی من .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر