۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

مرد و دریا! (نوشته خودم)


مرد دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود.

نه میخواست طلاق بده نه میخواست ادامه بده.

همسرش و خودش رو سوار قایق کرد.

به وسط دریاچه که رسیدند.میدونست که دیگه آخر خطه .

قایق رو برعکس کرد. و چون میدونست زنش نمیتونه شنا کنه...

خودش شروع به شنا کرد .

صدای زنش هنوز به گوش میرسید :کمک ...یکی کمک کنه!

چند دقیق بعد پای مرد به یک جسمی برخورد کرد و شروع به خونریزی کرد

مرد با سرعت بیشتر شنا کرد. ولی دیگه دیر بود.

فردا صبح جنازه مرد رو از آب گرفتند و چندین متر اونطرف تر...

زن که خودش رو به چوب های فایق چسبانده بود نجات دادند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر