
مرد دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود.
نه میخواست طلاق بده نه میخواست ادامه بده.
همسرش و خودش رو سوار قایق کرد.
به وسط دریاچه که رسیدند.میدونست که دیگه آخر خطه .
قایق رو برعکس کرد. و چون میدونست زنش نمیتونه شنا کنه...
خودش شروع به شنا کرد .
صدای زنش هنوز به گوش میرسید :کمک ...یکی کمک کنه!
چند دقیق بعد پای مرد به یک جسمی برخورد کرد و شروع به خونریزی کرد
مرد با سرعت بیشتر شنا کرد. ولی دیگه دیر بود.
فردا صبح جنازه مرد رو از آب گرفتند و چندین متر اونطرف تر...
زن که خودش رو به چوب های فایق چسبانده بود نجات دادند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر