۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

حساب کتاب! (نوشته خودم)

پرونده:Blake ancient of days.jpg

پسرک از برادر بزرگترش پرسید:داداش چند نفر تو زلزله بم مردند؟
برادر:سی هزار نفر!
پسرک پرسید:چند نفر توی زلزله قبل المپیک چین مردند؟
برادر:اگر اشتباه نکنم 10 هزار نفر به بالا
پسرک:چند نفر توی زلزله هائیتی مردند؟
برادر: دولتشون اعلام کرد بالای 200 هزار نفر
پسرک:چند وفته توی پاکستان داره سیل میاد؟
برادر :چرا اینارو میپرسی ؟فکر کنم یه سی، چهل روزی میشه!
پسرک:دارم حساب میکنم اشرف مخلوقات چقدر برای خدا ارزش داره؟تو میدونی!

پ.ن:آمار ها دارای لینک میباشد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

ماجرای پشت پنجره! (نوشته خودم)

مکان پشت پنجره:

اسم های که خونده می شوند سربازند:هفته دیگه میاند تا اعزام شوند.

کریم لتری و علی سجاد پور، سینا محمودی و...

چهره های درهم میشکست و با قدم های سنگین از کنارم میگذشتند.

توی اون جمعیت فشرده شده پشت پنجره هم همه ای به راه افتاد.

صدای سروان به گوش نمیرسید.

من :صدات نمیداد بلند بخون.

سروان ساکت باشید تا بخونم.

این هایی که میخونم معاف از رزم :

کریم لتری، آرش رزم آرا ،علی محمدی و...

کریم لتری:اسم من رو دوبار خوند هم معاف هم اعزام

سروان: بیا تو!

چهره ها خندان و شاد از اینکه از رزم معاف شدند از کنار من رد میشدند و لبخند میزدند.

سروان :اسامی که میخونم معافند سه شنبه ساعت دو میایند تا کارشون تموم شه:

محمد سینا شمقدری، علی رضا قربانی ،علی مسیحی،و...

چهره ها معمولی نه خندان و نه غمگین انگار میدونستند معاف هستند انگار مریضیشون معلوم بود.

سروان: بقیه وایسند تا اعلام بشوند!

همه:اَاَاَاَاَ ه!!!

سروان :نه وایسید ،این اسمی که میخونم معافه. پس چی شد؟

همه :معافه!

سروان :لتر

همه :اَاَاَاَاَ ه!

من:چرا اَاَاَاَاَ ه؟

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

دستش را بگیر! (نوشته خودم)



دستش را بگیر.

او را.

مگذار زیر پاهامان بمیرد.

درست است او همان فرد است .

کسی که روزی من و تو را بدون هیچ حق و حوقی میدانست.

او که روزی امثال مارا با تیر ، باتوم و گاز اشک آور غرق بر زمین میکرد.

همان فردی که زندانیمان میکرد ، شکنجه و تجاوز هم کمترینش بود.

تمام فکر و ذکرش این بود : اینها نباید باشند.

به جرم اینکه با لبی بسته راه میرفتیم در خیابان های کشورمان.

ولی تو کمکش کن.

زیرا تفاوت ما با او این است : که ما ، معنای واقعی انسانیت را میدانیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

به پيامکي که هم اکنون به دستم رسيد توجه کنيد! (نوشته خودم)




بخش نمايش برنامه دو قدم مانده به صبح:
مجري :جناب کارشناس (نمايش) پيامکي به دسته ما رسيده و اينگونه نوشته:جناب کارشناس کفش هاي زيبايي داريد.
کارشناس:نظر لطف اين گراميه و بنده از ايشان سپاسگزارم.

هفته بعد همان بخش:

مجري :جناب کارشناس پيامک ديگري به دست ما رسيده و و از کفش هاي زيبايتان تعريف کردند.
کارشناس:واقعا من رو شرمنده ميکنيد و اين مهر و محبت شما بينندگان رو به من ميرسونه .

برنامه هفته بعد:

مجري :پيامکي به دست ما رسيد و از استاد محترم بخش نمايش نفد کردند و فرمودند :چند دفعه ديگه اين کفش رو ميپوشند.
در اين بين لختي ميرويم و ميايم.دست به سينه رو به روي شما هستيم.
پس از چند لحظه کارشناس محترم پا برهنه رو بروي دوربين نشسته و در حال گفت و گوست.

پس از پايان گفت و گو

مجري :در اين حال که داشتيم به مرغزارگفتگوی کارشناس گرامی و مهمان محترمشان گوش ميداديم ده ها هزار پيامک به ما رسيده و از کارشناس محترم شکايت کرده اند.

پيامک ها به شرح زير است:
چرا کفش پات نيست کارشناس.تو داري به قشر فقير جامي توهين ميکني.( صنف فقراي جامعه)
جناب کارشناس شما با در آورند کفش خود به تمام کفاشان، کفش دوزان،کفش دوزکان و هر بخش که به مربوط به کفش است توهين کرديد(بخش حمايتي مالي و معنوي هر چيزي که کفش داره).

مجري :به پيامکي که هم اکنون به دستم رسيد توجه کنيد با توجه به بند و قانون و تبصره يک مليارد و هفصد قانون هنرمندان ،متخلفان و مکلفان!! جناب کارشناس با توجه به در آوردن کفش خود در يک برنامه زنده و حضور پابرهنه در صحنه مقدس برنامه و توهين به فقراي عزيز کشورمان و صنف و حاميان هرچيري که کفش داره ايشان ممنوع التصوير شناخته ميشوند و محکوم به پرداخت صد مليون تومان و دريافت صد ضربه شلاق (از نوع محکمش) ميشوند و ايشان را هنرمندي غير مردمي مي ناميم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

تنهایی مادربزرگ! (نوشته خودم)


http://www.websightmedia.com/wed/kenberlea/grandma.jpg

مادر بزرگ شروع کرد چیندنه سفره هفت سین.

سیب بعد سبزه و سبزه بعد...

سفره هفت سین رو که چیند.

بلند شد و رفت اتاق دختر کوچکش و عروسکش رو آورد.

بعد دوباره دستش رو روی زانو گذاشت و بلند شد .

نفس زنان رفت سمت اتاق دختر دیگرش رفت و عروسک اون هم آورد.

عروسک رو گذاشت کنار اون یکی عروسک و دوباره

دوباره دستش رو به زانو گذاشت و بلند شد.

ماشین پسرشم از اتاقش آورد و گذاشت اونطرف سفره .

نشست روبروی قاب عکس پدر بزرگ و گفت :

دیدی حاجی آخر تو تنهام گذاشتی!

حالا باید با یادگار بچه ها و عکس تو ، سال رو نو کنم!

اشک در چشمانش حلقه زد .صدای یامقلب القلوب از رادیو پخش شد!

در باز شد و صدای جیغ نوه هاش که به سمتش ...

آخه مادربزرگ کلیداش رو به بچه هاش داده بود.


*پدربزرگ و مادربزرگ ها یادمون نره!(سال نو مبارک)

روانپزشک! (نوشته خودم)

http://img.tebyan.net/Big/1388/06/11103415315245132481541862121911462080170.jpg

دکتر روانپزشک به مرد میگه:چرا انقدر اضطراب داری؟

مرد :دیشب خواب دیدم وسط یه کوچه تاریک با دیوار های بلندم .

دیوارها انقدر بلند بود که انتهاش رو نمیشد دید.متوجه میشید دیگه.

بله شما ادامه بده.

خیلی هوا گرم بود . شروع به راه رفتن کردم تا به پایان کوچه برسم.

یکی از دوستای دبستانم رو دیدم .با همون قد و قیافه.

با همون صدای کودکی گفت: من یادمه ! یادمه تو پاکنم رو برداشتی.

بعد یه لگد محکم زد به ساق پام .پام انگار داشت میشکست.

با دست زدمش کنار و شروع به دویدن کردم.صدای گریه اش هنوز توی گوشمه!

بعد رسیدم به دختر همسایه همونی که اون موقع میرفتم دبیرستان.

بهم گفت فکر کردی من نفهمیدم به خواستگارم دروغ گفتی ، خواستگاری رو بهم زدی؟

بعد دستش رو گذاشت روی گوشاش و شروع به جیغ زدن کرد .گوشام سوت میکشید.

شروع به فرار کردم.

هوا بد جوری گرم شده بود مه همه جار رو گرفته بود.

فقط نور ماه کوچه رو کمی روشن کرده بود.

داشتم میرفتم که شما جلوی منو گرفتی! خیلی عصبانی بودید.

دکتر:من جلوی شما رو گرفتم؟!

بله شما! میدونید بابت چی ؟میدونید چه بلایی سرم آوردید؟

دکتر:نه بفرماید بابت چی بود؟چی شد؟ خواهش میکنم ادامه بدید!

به این خاطر از دستم عصبانی بودید که

سکوتی کرد و گفت:

چون یه ساعت دارم براتون دروغ میبافم و شما خیلی جدی باور کردید!


پنجشنبه 13 اسفند1388

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

زنگ تلفن! (نوشته خودم)


سر ساعت دوازده.

رفت روی صندلی تلفن نشت و منتظر تماس بود.

پس از چند دقیقه انتظار .اولین تماس:

الو.بفرماید.

پیتزا فروشی؟

نخیر آقا. مزاحم نشو!

بعد از ده دقیقه ، زنگ دوم.

بله .

سلام علی آقا هست؟

ما اینجا علی نداریم جوون .درست شماره بگیر!!

چند دقیقه بعد. تلفن زنگ خورده.

با شتاب تلفن رو برداشت .

الو بفرمایید...

ببخشید آقا از بیمارستان تماس میگیرم. همسرتون به رحمت خدا رفتند.

خداحافظی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.

درست ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه بود.

گوشی تلفن رو برداشت و شروع به شماره گرفتن کرد.

....6587 الو . دیدی خوابم درست از آب دراومد!

دیدی سر ساعت دوازده و نیم تماس گرفتم.

حالا میتونیم بعد 60 سال دوری با هم ازدواج کنیم!