دکتر روانپزشک به مرد میگه:چرا انقدر اضطراب داری؟
مرد :دیشب خواب دیدم وسط یه کوچه تاریک با دیوار های بلندم .
دیوارها انقدر بلند بود که انتهاش رو نمیشد دید.متوجه میشید دیگه.
بله شما ادامه بده.
خیلی هوا گرم بود . شروع به راه رفتن کردم تا به پایان کوچه برسم.
یکی از دوستای دبستانم رو دیدم .با همون قد و قیافه.
با همون صدای کودکی گفت: من یادمه ! یادمه تو پاکنم رو برداشتی.
بعد یه لگد محکم زد به ساق پام .پام انگار داشت میشکست.
با دست زدمش کنار و شروع به دویدن کردم.صدای گریه اش هنوز توی گوشمه!
بعد رسیدم به دختر همسایه همونی که اون موقع میرفتم دبیرستان.
بهم گفت فکر کردی من نفهمیدم به خواستگارم دروغ گفتی ، خواستگاری رو بهم زدی؟
بعد دستش رو گذاشت روی گوشاش و شروع به جیغ زدن کرد .گوشام سوت میکشید.
شروع به فرار کردم.
هوا بد جوری گرم شده بود مه همه جار رو گرفته بود.
فقط نور ماه کوچه رو کمی روشن کرده بود.
داشتم میرفتم که شما جلوی منو گرفتی! خیلی عصبانی بودید.
دکتر:من جلوی شما رو گرفتم؟!
بله شما! میدونید بابت چی ؟میدونید چه بلایی سرم آوردید؟
دکتر:نه بفرماید بابت چی بود؟چی شد؟ خواهش میکنم ادامه بدید!
به این خاطر از دستم عصبانی بودید که
سکوتی کرد و گفت:
چون یه ساعت دارم براتون دروغ میبافم و شما خیلی جدی باور کردید!
پنجشنبه 13 اسفند1388