
مدام شک میکرد دیگران یک جور دیگه نگاهش میکنند
همیشه فکر میکرد همه نگاهش میکنند.
احساس میکرد اجتماع یک طرفه دیگر ایستاده و خودش یک طرفه دیگر.
با خودش فکر میکرد آفتاب توی روز های اون طلوعی ندارد.
حسش این بود زندگیش به سیاهی میره.
دیگه احساس خوبی به اطرافیانش نداشت.
حس میکرد اجباری پا تو دنیا گذاشت.
ولی یک فکر تازه به سرش زد!
رفت توی بالکن.
نگاهی به اطرافش انداخت و یک نفس عمیق کشید
و گفت بابای
نفس آخرش موقعی خارج شد که دیگه بین ما نبود!
