۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

تیره!(نوشته خودم)

پنجشنبه 22 مرداد1388

مدام شک میکرد دیگران یک جور دیگه نگاهش میکنند

همیشه فکر میکرد همه نگاهش میکنند.

احساس میکرد اجتماع یک طرفه دیگر ایستاده و خودش یک طرفه دیگر.

با خودش فکر میکرد آفتاب توی روز های اون طلوعی ندارد.

حسش این بود زندگیش به سیاهی میره.

دیگه احساس خوبی به اطرافیانش نداشت.

حس میکرد اجباری پا تو دنیا گذاشت.

ولی یک فکر تازه به سرش زد!

رفت توی بالکن.

نگاهی به اطرافش انداخت و یک نفس عمیق کشید

و گفت بابای

نفس آخرش موقعی خارج شد که دیگه بین ما نبود!

میگن 13 واقعا ...(نوشته خودم)

جمعه 28 فروردین1388


فشار زیادی رو تحمل میکرد.

سردش شده بود.دخترش پا به پاش میامد.

به دخترش گفت:همینجاست دخترم.17 سال پیش.13 بدر بود .زیر همین درخت بود.

ما مثل دو تا دوقلو بودیم تو تموم مدرسه شهره شده بودیم. شبیه دوتا خواهر!

من پسری رو اون روز دیدم که امروز باباته.رفتم سبزشو رو گره زدم.گفتم خدایا فقط همین پسر!!!

به یک ماه نرسید که با هم ازدواج کردیم.

دوسال بعد هوو آورده بود !

13 بدر همون سال آمدیم اینجا .دیدم به سبزه من سبزه دیگری گره خرده بود.

آره همان دوقلوی من به من خیانت کرده بود و حالا هووم شده.

میگن 13 واقعا ...