۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

میگن 13 واقعا ...(نوشته خودم)

جمعه 28 فروردین1388


فشار زیادی رو تحمل میکرد.

سردش شده بود.دخترش پا به پاش میامد.

به دخترش گفت:همینجاست دخترم.17 سال پیش.13 بدر بود .زیر همین درخت بود.

ما مثل دو تا دوقلو بودیم تو تموم مدرسه شهره شده بودیم. شبیه دوتا خواهر!

من پسری رو اون روز دیدم که امروز باباته.رفتم سبزشو رو گره زدم.گفتم خدایا فقط همین پسر!!!

به یک ماه نرسید که با هم ازدواج کردیم.

دوسال بعد هوو آورده بود !

13 بدر همون سال آمدیم اینجا .دیدم به سبزه من سبزه دیگری گره خرده بود.

آره همان دوقلوی من به من خیانت کرده بود و حالا هووم شده.

میگن 13 واقعا ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر