۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

ماجرای پشت پنجره! (نوشته خودم)

مکان پشت پنجره:

اسم های که خونده می شوند سربازند:هفته دیگه میاند تا اعزام شوند.

کریم لتری و علی سجاد پور، سینا محمودی و...

چهره های درهم میشکست و با قدم های سنگین از کنارم میگذشتند.

توی اون جمعیت فشرده شده پشت پنجره هم همه ای به راه افتاد.

صدای سروان به گوش نمیرسید.

من :صدات نمیداد بلند بخون.

سروان ساکت باشید تا بخونم.

این هایی که میخونم معاف از رزم :

کریم لتری، آرش رزم آرا ،علی محمدی و...

کریم لتری:اسم من رو دوبار خوند هم معاف هم اعزام

سروان: بیا تو!

چهره ها خندان و شاد از اینکه از رزم معاف شدند از کنار من رد میشدند و لبخند میزدند.

سروان :اسامی که میخونم معافند سه شنبه ساعت دو میایند تا کارشون تموم شه:

محمد سینا شمقدری، علی رضا قربانی ،علی مسیحی،و...

چهره ها معمولی نه خندان و نه غمگین انگار میدونستند معاف هستند انگار مریضیشون معلوم بود.

سروان: بقیه وایسند تا اعلام بشوند!

همه:اَاَاَاَاَ ه!!!

سروان :نه وایسید ،این اسمی که میخونم معافه. پس چی شد؟

همه :معافه!

سروان :لتر

همه :اَاَاَاَاَ ه!

من:چرا اَاَاَاَاَ ه؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر