
سر ساعت دوازده.
رفت روی صندلی تلفن نشت و منتظر تماس بود.
پس از چند دقیقه انتظار .اولین تماس:
الو.بفرماید.
پیتزا فروشی؟
نخیر آقا. مزاحم نشو!
بعد از ده دقیقه ، زنگ دوم.
بله .
سلام علی آقا هست؟
ما اینجا علی نداریم جوون .درست شماره بگیر!!
چند دقیقه بعد. تلفن زنگ خورده.
با شتاب تلفن رو برداشت .
الو بفرمایید...
ببخشید آقا از بیمارستان تماس میگیرم. همسرتون به رحمت خدا رفتند.
خداحافظی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.
درست ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه بود.
گوشی تلفن رو برداشت و شروع به شماره گرفتن کرد.
....6587 الو . دیدی خوابم درست از آب دراومد!
دیدی سر ساعت دوازده و نیم تماس گرفتم.
حالا میتونیم بعد 60 سال دوری با هم ازدواج کنیم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر