۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

زنگ تلفن! (نوشته خودم)


سر ساعت دوازده.

رفت روی صندلی تلفن نشت و منتظر تماس بود.

پس از چند دقیقه انتظار .اولین تماس:

الو.بفرماید.

پیتزا فروشی؟

نخیر آقا. مزاحم نشو!

بعد از ده دقیقه ، زنگ دوم.

بله .

سلام علی آقا هست؟

ما اینجا علی نداریم جوون .درست شماره بگیر!!

چند دقیقه بعد. تلفن زنگ خورده.

با شتاب تلفن رو برداشت .

الو بفرمایید...

ببخشید آقا از بیمارستان تماس میگیرم. همسرتون به رحمت خدا رفتند.

خداحافظی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.

درست ساعت دوازده و بیست و نه دقیقه بود.

گوشی تلفن رو برداشت و شروع به شماره گرفتن کرد.

....6587 الو . دیدی خوابم درست از آب دراومد!

دیدی سر ساعت دوازده و نیم تماس گرفتم.

حالا میتونیم بعد 60 سال دوری با هم ازدواج کنیم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر