
چقدر سردش بود .
دست هایش داشت یخ میزد.
اما دخترک به فروش بسته آخر فکر میکرد.
دخترک کبریت فروش ده شب بود که کبریت هاشو تا ته میفروخت .
اما پول هایش رو خونه نمیبرد.
همه پول ها رو می انداخت توی صندق سیل زدگان حلال احمر.
نه شب از این ده شب هم کتک خورده بود.
منتظراین بود که کتک شب دهم هم بخوره.
اما دیگه کتکی در کار بود.
پدرش گوشش رو گرفت و بردش پیش سردسته محله .
پدر:ببین میخواهم بفروشم.چند؟
مرد:بابا این سنی نداره؟ آخه چیزی ازش در نمیاد؟
پدر:مهم نیست .دیگه برای من هم چیزی نداره.
مرد:باشه یک و صد بهت میدم.خلاص!
پدر:بده بریم .دیر شد.
دخترک کبریت فروش نگاهی به پدرش کرد.
و گفت: بابا تو میخواهی پول رو بدی به حلال احمر تا به سیل زده های ... کمک کنی.
پدر: آره بابایی. باباجان فقط حواست باشه از این به بعد ایشون باباته باشه؟
دخترک کبریت فروش:خب!
پنجشنبه 20 آبان1389
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر