۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

آتش ! نوشته خودم



کنار آتش نشته بودیم .

پیرمرد با پیپی بر دهان آمد گفت ای جوانان میتوانم بنشینم کنارتان!

کمی با تردی گفتم:بله بفرمایید!

نشست ! به آتش خیره شد!

بعد دقایقی من موندم پپیرمرد آتش !

پیرمرد نگاهش را از آتش بر نمیداشت!

برام سوال شده بود ازش رسیدم:خیلی بهش علاقه دارید؟

گفت به چی؟

گفتم:خب . آتش

گفت :ای کاش فقط انقدر که اینجا زیباست هین قدر زیبا می ماند!

گفتم :چه طور؟

گفت:من تمام عمر عاشقش بودم تا اینکه....

سکوت کرد .سکوتی سرد!نگاهش را از آتش گرفت!

پرسیدم:تا اینکه چی؟

نگاهی بهم کرد و ازم پرسید:تا به حال آتش سوزی دیدی؟

گفتم :نه

گفت بزرگترین درد اینکه خودت آتش نشان باشی و خانواده ات جلوی چشم خودت توی آتش بسوزن!

سکوت کردم

شعری خواند و رفت:

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب

من به هر سو می دوم ،

گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر