
داشتم به دستاش نگاه میکرم
متوجه من نبود !
دستش میلرزید.
دستش نشان میداد که چقدر از عمرش گذشته شبیه صورتش پر از چروک بود.
پیر!
پیری چیزیه که وقتی بهش فکر میکنم تنم به لرزه در میاد.
میترسم !
میترسم از اینکه تنها بشم !
پیرمرد فهمید نمیدان از کجا شاید از چهرم!
گفت:نترس من رو نگاه کن . هشتاد سال عمر کردم ولی هنوز تنهایی را احساس نکردم .
لبخندی زد و رفت ...
قبل از اینکه ازش بپرسم چطوری؟
ندانستن رازش هنوز آزارم میده؟
شاید خدا را میگفت ، شاید ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر