۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

راز تنهایی! نوشته خودم


داشتم به دستاش نگاه میکرم

متوجه من نبود !

دستش میلرزید.

دستش نشان میداد که چقدر از عمرش گذشته شبیه صورتش پر از چروک بود.

پیر!

پیری چیزیه که وقتی بهش فکر میکنم تنم به لرزه در میاد.

میترسم !

میترسم از اینکه تنها بشم !

پیرمرد فهمید نمیدان از کجا شاید از چهرم!

گفت:نترس من رو نگاه کن . هشتاد سال عمر کردم ولی هنوز تنهایی را احساس نکردم .

لبخندی زد و رفت ...

قبل از اینکه ازش بپرسم چطوری؟

ندانستن رازش هنوز آزارم میده؟

شاید خدا را میگفت ، شاید ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر