۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

مادر! نوشته خودم





در کناری ایستاده بود!

مردم بی توجه از کنارش عبور میکردند!

بعضی ها باهاش برخورد می کردند و می رفتن!

بهش نگاه کردم ،تسبیح میگرداند و دیدم اشک در چشمش حلقه زده بود!

رفتم جلو !

مادر! از دست من کمکی بر میاد؟

ممنون! نه مادر جان.

چرا نارحتی ؟چرا اشک؟

ناراحتی ؟ نه! اشک به خاطر دخترمه!

بیست سال !

خواستم ازش بپرسم بیست ساله که چی؟

ناگهان با درد پایی که معلوم بود داره با سرعت به سمت در فرودگاه دوید !

گریه کردنش ، در آغوش کشیدنش و عشقی که دیده میشد و زبان از بیانش عاجزه!

انتظار ! انتظاره دختره که بیست سال ندیده بود!

انتظاره بیست ساله!



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر