
در کناری ایستاده بود!
مردم بی توجه از کنارش عبور میکردند!
بعضی ها باهاش برخورد می کردند و می رفتن!
بهش نگاه کردم ،تسبیح میگرداند و دیدم اشک در چشمش حلقه زده بود!
رفتم جلو !
مادر! از دست من کمکی بر میاد؟
ممنون! نه مادر جان.
چرا نارحتی ؟چرا اشک؟
ناراحتی ؟ نه! اشک به خاطر دخترمه!
بیست سال !
خواستم ازش بپرسم بیست ساله که چی؟
ناگهان با درد پایی که معلوم بود داره با سرعت به سمت در فرودگاه دوید !
گریه کردنش ، در آغوش کشیدنش و عشقی که دیده میشد و زبان از بیانش عاجزه!
انتظار ! انتظاره دختره که بیست سال ندیده بود!
انتظاره بیست ساله!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر