۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

اتوبوس!نوشته خودم


http://fumosh.files.wordpress.com/2007/11/bus-driver.gif
اتوبوس

زمستان سال پیش بود .

برف مثل سیلی به صورتم میخورد. روی شیشه عینکم قطرات ذوب شده برف نمی گذاشت جلوی خودم را خوب ببینم.به ایستگاه مورد نظرم رسیم. تابلوی ایستگاه را نگاه کرده.

ایستگاه :هفت تیر

مقصد: شهرک قدس

دوباره به تابلو نگاه کردم.

مقصد : شهرک قدس

مطمئن شدم که نوشته بود قدس هنوز اتوبوس نیامده بود همه می گفتن: حتما توی ترافیک گیر کرده .تو این برف حالا حالا ها نمیاد.

من که دستم از سرما یخ زده بود.دستم را از جیبم درآوردم ومقابل دهنم گرفتم تا با بخار گرمی که از دهانم خارج می شد دستم را کمی گرم تر کنم.

با خودم گفتم خدابا! من دارم یخ میزنم این اتوبوس پس کی میاد.که همان موقع بوق بلندی مرا ترساند و لرزی بر تنم انداخت.دیدم اتوبوس آمد.

همه رفتیم سوار شدیم . کنار یک جوان نشستم که کمی ته ریش داشت و از طرز لباس پوشیدنش اینطور برداشت کردم که حزب الهي یه ،روبروم دوتا پیرمرد نشسته بودن که سمت چپی با کت شلوار قدیمی که تنش بود به نظرم رسید که باید از قشر ظعیف جامعه باشد.سمت راستی تیپ جوون تری زده بود و کاپشن و شلوار کتان به تن داشت و دستش یه کلاسور چرمی بود تو ذهنم گفتم حتما ابن از کناریش وضعش بهتره .

بعد از پرشدن اتوبوس .راننده اتوبوس را روشن و شروع به حرکت کرد. پیرمردی که جلو نشسته بود گفت میشه جوون بخاری ماشینت رو روشن کنی.

راننده هم با لحن بد گفت :ای بابا پدر جون این بخاری خرابه.

پیر مرد سمت چپی به بغل دستیش گفت: میبینی کاظم آقا یه بخاری هم از یه پیر مرد دریغ میکنه! میگه خرابه ! آخه این بخاری را واسه کی ساختن!؟برای الان دیگه که مردم دارن قندیل میبندند.

کاظم:آره آقا مهدی،حالا اگر راستم بگه نباید درستش کنه؟! مگه دولت به اینا پول نمیده .مگه دولت رو اینا نظارت نمیکنه و...

مهدی:نظارت کجا بود؟ اونا دنبال این هستند که کارمند هاشون هم کم کنن.مگه من بدبخت رو یادت نمیاد که از سازمان به خاطر کسری بودجه از کار بیکارم کردند؟حالا تو دنبال ناظر میگردی.

کاظم :پس این اینهمه پول نفت کجا میره؟ میره توی جیب باباشون؟!!

مهدی : آره هرچی هم موند میفرستن بره فلسطین.لبنان

منم که داشتم به حرفاشون گوش میدادم با خودم گفتم:دوزار ته گنجه بود فرستادیم فلسطین.

کاظم با عصبانیت گفت:فلسطین، فلسطین،

_ اصلا بگو ببینم این فلسطین به ما چه ربطی داره ؟ این عماد مقنیه کیه ؟ به ما چه ربطی داره؟

بغل دستیم پرید وسط حرفش:ببخشیدا!این عماد مقتیه در برابر ظلم اسرائیل ایستادگی کرد وجنگید . این فلسطین که میفرمایید کشورشون زیر ظلمه .اسرئیل کشورشون رو اشغال کرده.

داشت همینجور منبر میرفت کاظم که از حرفاش عصبانی شده بود گفت:تو اگه نون نداشته باشی بابات پول در بیاره همه اش را بده کمیته امداد و بهزیستی بهش اعتراض نمیکنی ؟!!!!!

جوونک قرمز و در دم ساکت شد.

منم که هنوز بحث رو داغ دیدم گفتم :حرف شما درسته اینا حتی دارن اسم خیابانها هم عوض میکنن مثلا همین میدان شهرک غرب را کردن میدان شهرک قدس مگه اینکارا درسته مگه ما توی فلسطین زندگی میکنیم؟

من و اونا همینجور داشتیم به بحث ادامه میدایم که رسیدیم به آخرین ایستگاه. از آنها خداحافظی کردم و پیاده شدیم همه جا سفید شده بود باد سردی بهم زد و بهم یاد آوری کرد

که:آهای هنوز داره برف میاد خودتو بپوشون!

رفتم جلوی تابلو و دیدم که نوشته :مقصد شهرک غرب و خوشحال رفتم خونه .

شب سوار ماشینمون با خانواده داشتیم از میدان رد میشدیم که به تابلو نگاه کردم نوشته شده بود .

مقصد: شهرک قدس

مهدی صادقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر